باران آبان
پاهام سردن قلبم دور افتاده همه دنبال سال نو هستن ولی من نه انقدر بی رمقم که تاریخ ها را به میلادی تکرار میکنم برای خودم شاید که از عید فرار کنم نمیدونم شاید این عید است که دارهداز من فرار میکند ولی این رسمش نیست هر سال فکر میکنم که باید سال اینده فلان کار را بکنم ولی عید میاید)مثل همیشه نرم نرمک و ناگهانی( انگار یه سطل اب یخ میریزه رو سرم ولی انصافا انقدر ارام و یواش میریزد که تا ١٣ ام خودمم نمیفهمم که چه بلایی سرم امده من قاتلم قاتل تصورش سخته که پیش هر کسی این را بگویم یا مسخره میکند یا یه نگاه عاقل اندر سفیهی میندازد که یعنی خودتو لوس نکن شاید انقدر شاعرا از این اراجیف بافتن که مردم براشون عادی شده که میشه قاتل چیز دیگری بجز انسان هم بود ولعنت خدا به عادت و تکرار قبلن فکر میکردم که نادانی و جهل بدترین چیز تو دنیاست ولی الان که میبینم میفهمم نه از اون بدترم وجود داره اون عادته یه نادان بعد از یه مدت از حماقت خودش بالا میاره و با یه تهوع خودش رو پاک میکنه جالبه که این پاک شدن درونی با الودگی بیرونی همراه هست شاید تعبیر رندی حافظ هم همینه شاید عادت ولی نه عادت تا دم مرگ با ماست وخدا نکنه که گرفتار عادت بشیم منظورم عادات بدی هستمن همان هایی که در تنهایی ازشون بدمون میاد حتی از فکر کردن به انها هم پرهیز میکنیم ولی چه کنیم که دنیای امروز حتی نفس کشیدن را از انسان میگیرد چه برسد به اندیشیدن عادت به این و اکنون و حالا بدترین عادت دنیاست کاش شاخک هایم در سال جدید تکانی بخورند کاش باد بهاری به شاخک هایم بخورد کاش شاخک هایم انقدر رشد کنند که این پیله ی لجن مالی که دور خودم پیچیده ام را)عادات غیر مفید( را سوراخ کند کاش شاخک هایم این را بفهمند ان وقت است که پروانه ای خواهم شد قول میدهم قول میدهم اگر پروانه ای شدم انقدر پرواز کنم تا به جایی ورایی عادات برسم خیلی نشستن در پیله عادات سخت است دشوار تر از ان ناامیدی است هرچند هرچند گاهی فکر میکنم امید فقط حربه ای است که عادات به ما میزنند که هنوز وقت هست که هنوز زود است که فعلا در ابتدای راهی ولی دریغ که همه چیز خیلی زود دیر میشود کاش دیر همه چیز تمام میشود و تو می مانی و شاخک هایی که در کنار بال هایت در درون پیله هزار رنگ عادات پوسیده اند جالب است که ما تک تک ما از این از این پیله ها در طول عمر خود بسیار دیده ایم بسیار پیله های عمر سایرین در کتاب های تاریخی پر است ولی دریغ که همیشه انقدر حواسمان به پیله خود بوده است که یادمان رفته همه ما قصه ای مشابه خواهیم داشت دنیا عجیب است در عین نسبی و تفاوت بسیار ثابت است همه ما در ابتدای مسیر ازاد هستیم و ازاده ولی دریغ که قدم به قدم که در راه پیش میرویم شروع میکنیم به تنیدن پیله هایمان به دور خود و کم کمک انقدر پیش میرویم که ناگهان میفهمیم دیگر کور شده ایم تنها تاریکی درون پیله است که ما انرا میبینیم و شگفتا که این تاریکی این مرداب گندیده به جای اینکه باعث انزجار و ترس ما شود به مآمنی برای شکست هایمان تبدبل میشود ای دریغ که ... در ابتدا گفتم که من قاتلم قاتل وقت اری قتل وقت همسنگ قتل نفس است اگر کمی به ان بیاندیشیم که هرگز نمی اندیشیم شب شد من و مادرم رفتیم بیمارستان تنهای تنها هیچ کس نبود جز من مادرم و خدا خیلی میترسید من؟ نمیدونم شوخی در کار نیست.واقعا نمیدانم میترسیدم یا نه تجربه جدیدی بود یک تجربه مشترک یک تجربه خیلی خیلی خصوصی اغاز دوران فرد بودن من فرد از وقتی یادم میاد از اعداد فرد بیشتر از زوج خوشم میومد شاید واسه همین بود که این تجربه جدایی از عزیزترین کسم برام شیرین بود گاهی میگم کاش یه همراه داشتم و اکثر اوغات از تنهایی و فردیتم بیشتر لذت میبرم ذهنم دوباره زد تو پارادوکس اه صبح شد دم دمای اذان صبح i intered this world دنیای سردیه مثه اون صبحی که به دنیا اومدم سرماش ولی همیشه گزنده نیست گاهی باعث میشه یادم بیاد که قرار نیست تو این دنیا کسی زیرپام فرش قرمز پهن کنه راستی چرا کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من؟ پارادوکس جدایی نقطه سر خط صدای خش خش برگ ها از گوش هایم پاک شده بودند .عین تست های کنکوری که دادم و الان هیچ کدام در ذهنم باقی نیست نگاه نوستالژیک به پدیده ها از روحم پرواز کرده بود انگار که محیط جدید(مدرسه جدیدم)انگشتانش را روی روح احساس گرایم گذاشته بود و محکم فشار میداد شده بودم عین کار آگاه های تو فیلما که فقط آنچه هست را میبینند نه انچه در پس روح پدیده ها پنهان است برای همین ننوشتم به همین سادگی دیدن دوباره دوستانم خیلی چیزها را از وجودم پاک کرد مثل برگشت یک پرنده از گروه جا مانده به گروه مهاجرین در حال پرواز.ولی جا ماندن من ١ سال طول کشید شاید این حس شنگولی و فرار از احساس دلیلی بود بر گریز از ان حس لعنتی سرزنش گر که ١ سال ازارم داد ازادی جدید باعث شد که حتی ١ بار تا پای حذف این وبلاگ جلو بیایم که ایجا بخب تلخی هایم را به یاد می اورد و نمیدانم چه شد که اینگونه نکردم به نظرم این پست برای هیچ کس جز خودم مفهوم نداشته باشد چرا که واگویه های یک دستگاه لیمبیک پریشان است ولی خوب میدانم که بعدا این نوشته ها برایم مثل دفتر خاطرات بچه دبیرستانی ها خنده دار نمیشود چون در اینجا از خاطرات سخن نیاوردم که از احساس ناشی از خاطرات صحبت کردم .در اینجا هرگز به خاطر کسی پستی ننوشتم .مگر انکه دلم هم به همان گواهی میداد شاید کله شقی ٣ ماه بی خبری از همان برای خود نوشتا ناشی شده باشد اینکه ایا این خودخواهی است یا نه به نظرم نه برگردم به موضوع.داشتم میگفتم که نوستالژی ام تمام شده بود تا اینکه۴ شنبه برای اولین بار رفتم مسجد مدرسه برگ های توی کوچه باغ توی راه آبان را به ذهنم اورد جالب بود هنوز ابان بود پس هنوز من هم بودم پ.ن:مادر مجازی:بله راضیم.خیلی هم راضیم چطور مگه؟هر چه سخت تر شیرین تر .شیرینیش وقتی بیشتر میشهد که نه از ریاضی لعنتی توش خبری نه از عمومی ها. البته از نبود انگلیسی عزیز یکم غمباد کردم تو این 1 ماهه اخیر چه اتفاقاتی افتاد؟ خب کنکور دادم بعد از ظهرش بازم کنکور دادم منتظر نتیجش وایسادم دوباره کنکور دادم بدون اینکه منتظر نتیجه این یکی باشم رفتم یه مصاحبه خفن دادم دوباره بازم کنکور(10 امین کنکور عمرم با احتساب تیز هوشان .بدون تیز هوشاه میشه 6 امین) دادم یه سر رفتم تهران و مشهد بعدشم برگشتم خونه آخیش حالا میدونید که چرا تو این یه ماه گذشته پستی نزاشتم نایب الزیاره همه بودم خب حالا میرسیم به نتیجه دی دی دی دین پزشکی اصفهان رو فکر کنم اگه خدا بخواد بیارم(خدا یا شکرت .یعنی میشه ایران رو هم از رو کرمت به من بدی؟) واقعا تو این یه ماهه فکر کنم اصلا دیدم نسبت به توکل و توسل تغییر کرد یه چیزی هست که فکر میکنم خیلی جالبه قبلش یه داستان بگم بعد میگن یه زاهدی بوده که گفته فقط خدا واسه من بسه رو این حساب میره تو بر و بیابون و بین هر چی جک و جونوره به عبادت مشغول میشه یه روز میگذره میبینه چیزی نشد 2 روز میگذره بازم هیچی 3 روز میگذره هیچی دیگه داشته از گرسنگی تلف میشده که ندا میاد(نقل به مضمون خلاصه شده) به میان مردم برگرد. تو میخواهی با زهد خودت حکمت مرا باطل کنی خب این آقا میره برمیگرده (توجه دارین که سرشم بالا گرفته و از استهزای مردمم نمیترسه تازه چون یه چیزیم یاد گرفته یه بادی هم به غبغب انداخته) بعدشم که دیگه معلومه وهمگی آنها به خیر و خوشی تا آخر عمر زندگی کردن. حالا این خدای عزیزی که همیشه خودشو بین وسیله های بدست آوردن اهداف پنهان میکنه انقدر حرفه ایه که حتی در گذر زمان یه گروهی به وجود اومدن و گفتن اصلا خدا نیست و شدن مادی گرا فکر کنم اون چیزیو که میخواستم بگم گفتم کم کم باید خودمو واسه جشن کانون آماده کنم 2 تا فیگور آب دوغ خیاری هم تمرین کنم که جلوی دوربین خوب ژانگولر بازی در بیارم ای ریییییییییییییییییا از دعای همه ممنون بازم نیازمندم به دعای همه اها راستی تیتر بالا دعای من تو مشهد الرضا بود .وزن جالبی داره این نوشته رو پارسال با ناراحتی نوشتم امسال با خوشحالی لینکشو میزارم چه بالا پایینی داره این دنیا الان حسش نیست بزارم ادرس میدم برین بخونین پست ١٨ یکی بود یکی مثل همیشه نبود. اونی که نبود اینطور نبود که کلا نباشه.تو باغ نبود.. حالا این باغ رو کی تعریف میکرد و کی حصاراشو تعیین میکرد و کی شاخ و برگای درختای این باغ رو میزد؟ معلومه دیگه. اونی که بود .ساده تر بگم اونی که بود باغبون بود.از اونجایی که باغبون مثل همه باغبونای دیگه آدم بود .پس خدا نبود .حالا که خدا نبود پس اشتبا هایی هم میکرد .خوب این اشتباه کردنا هم باعث میشد که بعضی وقتی مجبور بشه از توی باغش بیاد بیرون (البته بیرونش میکردن)ولی خوب دیگه بالاخره در هر صورت بیرون از باغ بود. وقتی بیرون باغ بود قاعدتا با اونی که توباغ نبود همسایه میشد.این بیرون بودن باعث یه مشکلاتی میشد . خاطره ی بودن در باغ ٢ حالت رو واسه اونی که قبلا تو باغ بود باز میکرد. یکی گیر کردن توی خاطرات پوسیده ی باغ بود .نتیجه این بلوک ذهنی پشت در باغ موندن بود تا ابدیت. راه دوم فراموش کردن خاطرات باغ بود و خودش سرگرم کردن با ماجراهای پست بیرون باغ بود .اینطوری از نظر ذهنی ام تخدیر میشد. مشکل این تخدیر اونجایی خودشو نشون میداد که توی تنهایی یا شبا که میخواست بخوابه یا وقتی اتفاقی که از کوچه ی باغ(که خیلی سعی میکرد مسیرش از اونجا رد نشه) رد میشد .یهو نفسش میگرفت . بغض میکرد و به یاد هرس کردن درختای باغش میوفتاد بعدشم تا دو سه روز دمغ بود. یه دقه وایسین نه مثه اینکه یه راه دیگه هم بود.عجب راه دیگه؟ راه دیگه راه شیر مردانی بود که فهمیدن اشتباه کردن. فهمیدن که بایستی توی حصار باغشون یه در پشتی واسه برگشت میذاشتن .حتی اگه خیلی کوچیک باشه تا اگه یه وقت کسی توی باغ نبود یا از باغ بیرون شد. یه راه واسه برگشتن به باغ داشته باشه. سخت بود چیزی نبود که بهشون نشاط بده ولی وقتی که تونستن از دیوار باغ بالا بکشن و برن تو باغ نشاطو اون طرف در باغ پیدا کردن و پشت باغیا رو با تخدیرشون تنها گذاشتن. چند روز بعد که خستگیشون در رفت شروع کردن به کوتاه کردن دیوار باغ تا اگه کسی هم خواست که بیاد بتونه. البته نیومدن که یه دروازه بسازن که همه بیان تو باغ(البته ذاتا باغ بدون حصار باغ نیست). خوب دیگه حالا وجدانشونم راحت بود که مسیرو به بقیه نشون دادن (نه اینکه بجای بقه مسیر رو طی کنن). و بعدش شروع کردن به هرس کردن درختای باغ که خیلی وقت بود هرس نشده بودن. سالها بعد .خیلی سال بعد تر. یکی از همون کوچه ی کنار باغ رد میشد که دید روی دروازه ی باغ یه چیز نوشتن .از اونجایی که سنش بالا بود عینکش رو در اورد و از پشت لنز عینک دید که اونجا نوشتن: ما خدا نیستیم .ما اشتباه میکنیم . ما همه چیز را نمیدانیم. ولی میدانیم همه میتوانند برگردند همه راخ های زیادی برای بازگشت هستند که بعضی بهتر وبعضی بدترند ولی همه راه ها به باغ ختم میشوند اگر راه باشند کنکور نزدیکه. به دعا نیاز دارم. وعده ما ١١ تیر.همه رو دعا کنین منم همینطور
فکر میکنم بخشی از هویت هر کسی مربوط به گذشتشه. اینو تازه فهمیدم .پس بازم زیر یکی از قول هام که روز اول نوشتن تو انجا به خودم دادم میزنم و از گذشتم میگم سمپاد توی ذهن بعضیا جلوه خوبی نداره حقم دارن. نمیخام بازش کنم که چرا ولی خوب واقعا از بعضی جنبه ها حق دارن اونایی که از سمپاد بدشون میاد یا حتی میخوان سر به تنش نباشه. ولی من که به خودم نگاه میکنم میبینم واقعا بین اون خاطرات 12 سالگی تا 7 سال بعدش واقعا اگه مدرسم رو حذف کنم شاید 6 ماه بیشتر هویت ندارم(چی شد؟؟ آقا اگه شما هویت منودیدین بهش بگین بیاد خونه برگرده. من منتظرشم)چه خاطراتی که تو این دوران نداشتیم از اون وبلاگی که بچه ها ساختن وتوش سوتی های معلما رو در اوردن. جیم زدن از کلاس عربی . زیر آب زنی معلما ی المپیادی. کلاسای تابستون. بیرون شدن از کلاس زیست. تخمه خوردن توی سمعی بصری انگلیسی.جیم شدن از کلاس ریاضی.فوتبال بازی کردن با معلم دینی.تقلب تو امتحان کامپیوتر.کنسل کردن امتحانا.2 دره کردن امتحان ترم ورزش. 1 ماه ناهارا فقط همبرگر خوردن(که بعد از اون ازش خوشم نیومد دیگه) مسابقه طناب کشی. آب بازی تو حیات و کوبوندن بادکنک پر آب به شیشه دفتر.ووووووووووه چقدر عملیات انجام دادیم تو این 7 سال. حیف وقت ندارم همشو بنویسم هر چند همشم یادم نمیاد. به هر حال سمپاد برای ما بچه ها مثل یه مادر بود که ما از بالینش استفاده کردیم و نمیدونم که ما خوب بالیدیم که اون به ما ببباله یا نه به هر حال رضا امیر خانی (نویسنده رمان های. ارمیا.من او .بیوتن و....)یکی از پیش کسوت های سمپاده که از مصایب این مادر میگه استعدادهای درخشان، قطعه ی چند؟ ردیفِ چند؟ رضا امیرخانی
گاه به شکل رفتن از منزلی به منزلی دیگر. گاه از یک سال به سال دیگر و گاه از یک شخصیت یا ایدئولوژی به دیدگاهی دیگر ولی اسمش یه چیزه .کوچ دقیق تر که فکر میکنم میبینم شاید کوچ قسمتی از یک روند تکاملی است. شاید از یک خامی به پختگی رسیدن. شاید از اضطراب روزانه به آرامش وآسایش کمال رسیدن است. شاید کوچ مثل عبور یک رود از دشتی آرام با شیب ملایم است شاید ماندن ما انسان ها نیز مثل ماندن و گندیدن واز بین رفتن یک برکه است و کوچ درمانی برای این درد است. کوچ مثل یک داستان بی پایان تا انتهای بی نهایت ذهن آرام آرام میخزد و حتی مرگ هم نمیتواند این روند را تغییر دهد. چرا که مرگ ایستگاه آغازی بر کوچی تازه است. نمیدانم آیا کوچ ما انسان ها هم مثل پرواز آن پرستوی مهاجری است که هر سال کوچ میکند و باز هم به منزل بازمیگردد؟ یا نه اساسا منزل جایی برای حیوان است و منزل جایگاهی انسانی نیست؟ آیا منزل باعث نمیشود رفتن ما هم مثل آن پرستو شود؟رفتنی با جابجایی صفر . از صفر خوشم نمی آید شاید به خاطر ناچیز بودنش است شاید هم بعضی خاطرات مدرسه را یادم می اورد .گرچه شاگرد بدی نبودم ولی صفر با روح کمال طلبم در تضاد است. ولی ولی گاهی رفتن نشان از بی وفایی دارد کوچ بوی غربت میدهد . مهاجر همیشه به لانه برنمیگردد.گاهی کوچ با روح کمال متضاد میشود و آن وقت دیگر ماندن نشانه فنا و تکرار نیست این کوچ است که میشود مانعی برای پرواز تا بی نهایت واین کوچ است که سمبلی میشود از تکرار و فرار از مبارزه و پرواز بعدی زندگی. گاهی روح برای پرواز نیاز به استراحتگاهی دارد به اسم منزل .اینجاست که منزل از بعد حیوانی تکرار به ماوایی از جنس انسانیتتبدیل میشود برای تجدید قوا برای پروازهای بلندتر بعدی .با وجود همه ی اینها کوچ هنوز هم قصه همیشگی ماست.اینجاست که میفهمم .همه با دستانی خالی به دنیا می آییم و با دستانی خالی از دنیا میرویم پس چرا ریسک ماندن در منزلی را برای مدتی کوتاه به امید رسیدن به سرانجام در قله ای بالاتر به جان نخریم؟چه معامله ای از این سودمندتر و هیجان انگیز تر؟ امیدوارم پرواز امسالمون پربار تر از گذشته باشه. خیلی پربارتر.
این پارهخط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مینویسم -که خدا نیاورد شیرشان خشک شود و نه به نیتِ خروشِ مردمان -که خدا نکند حنجرهشان خش بردارد- که مدتهاست ناامیدم... این نوشته را مینویسم در این روزگارِ وانفسا فقط به یک هدف؛ یک هدفِ ملی.
این پارهخط نوشته میشود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعی که مهمترین مولفهی هویتیِ ماست در افقِ انرژیِ هستهای. این پارهخط نوشته میشود فقط به جهتِ آگاهیِ بازرسانِ محترم، معزز و مکرمِ آژانسِ انرژیِ اتمی! که اگر احدی از آحادِ ایشان در ادامهی بازرسیهای دقیقِ صندوقخانههای نسوان، وضعیتِ سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را در چند ماههی اخیر بررسی کند، مطمئن خواهد شد که ایران به سلاحِ هستهای دست یافته است!!
و الا چهگونه -بدونِ قدرتِ مرگبارِ سلاحِ هستهای- میشود یک نهادِ آموزشی را -با سی و پنج سال سابقهی درخشان و دهها هزار فارغالتحصیلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتی کوتاه به خاکِ سیاه نشاند؟!
این پاره خط نه صوتِ داوودی دارد که جنبندهگان را برای شنیدنش از حرکت بازدارد و نه معجزِ عیسوی که استعدادهای درخشان را احیا کند... این پاره خط نه مدعیِ نمایشِ تاریخِ درخشانِ استعدادهای درخشان است، نه حتا روضهای است که پشتِ میکروفونِ اکوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار تومانی میخواند! این پاره خط دستِ بالا یک میلگرد است که سرش یک تکه صفحهی فلزیِ سیاه رنگ جوش دادهاند، و روش با قلمموی مندرس و رنگی سفید، پیرمردی بدخط نامِ "استعدادهای درخشان" و قطعه و ردیف را نگاشته است... فقط برای این که در میانِ گورهای فراوانِ نهادهای فروپاشیدهی این روزگار، گورِ استعدادهای درخشان را پیدا کنیم... حتا "سنگی بر گوری" هم نیست...
***
من -با اندک تسامحی- از نسلِ اول بچههای تیزهوشِ پس از انقلابم. ما، در تهران، سالی صد نفر پسر بودیم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستکی وجود داشت، نه نهاد و سازمانی. مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و مرکزِ آموزشِ تیزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع کرد به گزینشِ تیزهوشان. ما را تعدادی نوجوانِ تازهفارغالتحصیلِ تیزهوش که هنوز چهرهشان به نوجوانی میزد به همراهِ کمشمار معلمانِ قدیمیِ تیزهوشان گزینش کردند تا واردِ مدرسهی پسرانه و دخترانهای شویم که با هوشمندی همین معلمانِ قدیمی، به جای مناطقِ آموزش و پرورش در سالهای شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ کودکانِِ استثنایی -بخوانید عقبافتادهها! روی درِ سرویسهای مدارسِ دخترانه و پسرانهی تیزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همین دفتر حک شده بود و برای همین در مسیر رفت و برگشت وقتی رهگذران، شلوغکاریهای ما را میدیدند، زیرزیرکی نگاهمان میکردند و برای بچههای سالمشان صدقه کنار میگذاشتند که سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصویرِ عمومی راجع به دو مدرسهی تیزهوشان، مدارسی بود که از در و دیوارشان نور و رنگ و تلهویزیون و آزمایشگاه میچکید و معلمانشان کت و شلوار و جلیقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذیه سرو میکرد و... حال آن که هر دو مدرسه از معمولیترین مدارسِ تهران بودند و حتا آزمایشگاههای مدرسهی پیش از انقلاب به نفعِ دانشگاهی مصادره شده بود... اینگونه مدارسِ تیزهوشان در شلوغیِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پایمردیِ نوجوانانی که هنوز چهرهشان به نوجوانی میزد... مدارسِ استعدادهای درخشان، از همان بای بسمالله که نوشتم، تا همین تای تمت که مینویسم، امکاناتِ درخشانی نداشت. چیزی که داشتند، معلم بود... و معلم -اگر معلم باشد- نه میز میخواهد و نه تخته و نه وایتبرد و نه کامپیوتر و نه آزمایشگاه و نه حتا کتاب... معلم -اگر معلم باشد، حتا درس هم نمیخواهد... و ما از این دست معلمان داشتیم... در نظامِ آموزش و پرورشی که همهگان میدانند، گرفتاریش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم میشود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر میشود و اگر مدیری مدرسه از دستش در برود، میرود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر! ما معلمانی داشتیم که هنوز چهرهشان به نوجوانی میزد...
و که بودند این نوخاستهگان؟! ایشان قرار بود رجالِ دورهی ولیعهد باشند. صبح به صبح دکتر برومند، که به همراهِ لیلیِ امیرارجمندِ کانونِ پرورش و رضا قطبیِ رادیووتلهویزیون، سوگلیهای علیاحضرت فرحِ پهلوی بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسهی مختلطِ تیزهوشان که زیرِ نظرِ مستقیمِ مستشارانِ امریکایی در سالِ 54 و 2535 تاسیس شده بود، حاضر میشد و برای بچههای تیزهوش سخنرانی میکرد که "ما رجالِ دورهی درخشانِ انقلابِ سفیدیم و پاسبانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربیت میشوید تا رجالِ ولیعهد -رضا- باشید..." تیزهوشان، نه زیرِ نظرِ آموزش و پرورش که مستقیما زیرِ نظرِ دفترِ علیاحضرت فرحِ پهلوی بود و این دقیقا همان ایدهای بود که در هر نظامِ آموزشِ همهگانیِ غیرِعادلانهای که نیاز به آموزشِ مجزا برای تیزهوشان پیدا میکرد، به درستی رعایت میشد. تیزهوشانِ تایلند زیرِ نظرِ پادشاه بودند و تیزهوشانِ استرالیا غیرمستقیم زیرِ نظرِ ملکه و... و تیزهوشان فرانسه را مستقیما مدیا حمایت میکرد که مسوولِ کنترلِ افکارِ عمومی بود و در حقیقتِ سلطانِ معاصر...
و قرار بود همهی این خردسالانِ تیزهوش، از همان دورهی راهنمایی، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات میشد و آقا معلمِ زبان از امریکا... هنوز این جمعِ کوچکِ خردسالان، دو-سه سالی بیشتر در مدرسهی تیزهوشان درس نخوانده بودند که توافقنامهی استعدادهای درخشان با برکلی و استنفوردِ ایالاتِ متحدهی امریکا برای ادامهی تحصیلشان نهایی میشد و خودِ شاه که کمتر از جشنهای دو هزار و پانصد ساله در جایی حاضر نمیشد، برای بازدید از وضعِ تحصیلیِ دانشآموزانِ تیزهوش، به مدرسهی خیابانِ الوند میآمد و... و نمیدانست که در میانِ همان دانشآموزانِ دستچینشده کسی هست که طرحِ ترورِ وی را ریخته است... طرحی که هیچوقت عملی نشد و هیچ زمانی هم در تاریخِ افتخاراتِ دانشآموزیِ این ملک، کسی نخواست ببیندش...
و که بودند این نوخاستهگان، رجالِ دورهی ولیعهدِ پهلوی و... که نسلِ اولِ تیزهوشانِ بعد از انقلاب را گزینش کردند؟ همینها که رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقای لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خمینی بودند و موشکِ لیزری طراحی میکردند برای مهندسیِ جنگ و در عینِ حال میدانستند که از موشک واجبتر، نسلِ بعدیِ تیزهوشان است... ما زیرِ دستِ همین رجالِ دورهی ولیعهد بزرگ شدیم...
مدرسه، امکانات نداشت، پول نداشت، برای همین معلمانِ قدیمیش فقط با فیشِ عشق ماندهگار میشدند. بهترین معلمانِ تهران بودند و کمترین دستمزد را میگرفتند. مدیرِ اصفهانی پول نداشت تا ناظم بیاورد، پس یکی از خودِ ما، نوبتی، ناظم میایستاد در مدرسه... پول نداشت تا کسی را بیاورد تا درختهای کاجِ مزاحمِ حیاطِ پشتی را بیاندازد. پس علی که حالا استاد تمامِ دانشگاهِ برکلی است، از روی سایهی درخت، با سینوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص میکرد و ما میرفتیم از درخت بالا و کاج، ناجوانمردی میکرد و از آنطرفی میافتاد روی کولرِ آبیِ دفترِ مدیرِ مدرسه تا مدیر عاقبت از ترس ضررِ بیشتر مجبور شود نجاری بیاورد در حیاطِ مدرسهی حسنآبادِ تهران و بعد هم برای این که از زیرِ بارِ دستمزد در برود، روضه بخواند راجع به آیندهگانِ جهانِ اسلام و جبهههای جنگ و... غافل از این که نجارِ حسنآبادی، ارمنی است بالکل! ما اینگونه قد میکشیدیم...
نیمهی اولِ دههی شصت، پایانِ هر سال، بیش از آن که از نمراتِ کارنامههامان بترسیم، از تعطیلیِ مدرسه میترسیدیم که مسوولانِ چپگرای وقت با هر مدرسهای خارج از نظامِ همهگانی مخالفت میکردند. زورشان به مدارسِ زنجیرهایِ اسلامی نرسید، اما تخته کردنِ دکانِ دو مدرسهی کوچکِ آموزشِ تیزهوش، زیرِ نظرِ دفترکی در معاونتِ آموزشِ استثنایی کار چندان سختی نبود. هنوز پانزده ساله نشده بودیم، که مدیر روزی جمعمان کرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگریبان شدیم و عاقبت به همدلیِ همان نوخاستهگانِ فارغالتحصیل و معلمانِ کمشمارِ قدیمی، ایدهای به کلهمان زد. کلاسها را تعطیل کردیم تا نمایشگاهی درست کنیم به نامِ دستآوردهای تیزهوشان!
ساختنِ نمایشگاه پنج-شش ماه طول کشید. هر گروهی مسوولیتی گرفتند. از میانِ فارغالتحصیلانی که قرار بود رجالِ ولیعهد باشند، دو-سه تا قیدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند برای کمک. سه نفر را بیشتر به خاطر میآورم... دراز و چاق و ریشو را... قدِ سهنفریشان به قاعدهی یک ساختمانِ چهارطبقه با خرپشته بود که از این ارتفاع، دو متر و نیمش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سهنفریشان توی ترازو فیل را زمین میزد که در آن طَبَق، سیصد کیلوش، خشکه، مالِ چاق بود. و ریششان یک معبد سیک را جواب میداد که از آن ریش، دو قبضهاش، با انگشتِ باز، مالِ ریشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زیست و بچههای زیرِ دستش موش چنان تربیت کردند که از ما هوشمندتر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز که دلرحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سینه پرطپش نگه میداشتند و... ریشو، همان که در کودکی طرحِ ترورِ محمدرضا را ریخته بود، حالا در جوانی، ابرپروژهای طراحی کرد که مدلی بود تا نشان دهد چهگونه میشود در یک نیروگاهِ برقآبی، برق را ذخیره کرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق که سخت کم آورده بود در میانِ این همه کارِ علمی، ما، تنبلترها را جمع کرد و پروژهای تعریف کرد به نامِ گیل-هارد-بنک!! اسمی که نمیدانم از کجا پیدا کرده بود، اما سخت قیافهی علمی داشت. قرار گذاشت عینکیترهای مدرسه، بیایند و روپوشِ سفید بپوشند. بعد پروفیلِ ناودانی را خم کنیم و از بالای سردرِ مدرسه نصب کنیم و بچرخانیم و بیاوریم توی حیاط بعد بکشانیمش توی سالن و این پروفیلِ ریلمانند، پیچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، یکی از آن عینکیترها که قیافهی مسوولپسند دارد، بایستد و کاری علمی کند. یکی با روپوشی سفید کنارِ پروفیل لولهی آزمایشگاه روی چراغ الکلی گرم کند، دیگری با کت و شلوار یک تخته سیاه را پرِ فرمول کند و... تا برسد به نفرِ آخر که عینکیترین است و در انتهای مسیر پروفیل با زمانسنج و ماشینِ حساب و کلی کاغذ ایستاده است. وقتی مسوولان برای بازدید آمدند، گویی فلزی انداخته شود توی پروفیل. همهی عینکیها شروع کنند به بالا و پایین پریدن و کارِ علمی کردن. بعد وقتی گوی به پایانِ مسیرِ ناودانی رسید، عینکیترین، یکهو زمانسنج را متوقف کند و کاغذهای تحقیقاتِ عینکیترها را بگیرد و جمعبندی کند و متفکرانه کاغذها را برانداز کند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پیِ ماشینِ حساب را فشار دهد و بگوید و این هم عددِ پی با ده رقمِ اعشار!!
البته اهلش میدانند که این فشردنِ دکمهی عددِ پیِ ماشینِ حساب هیچ دخلی نداشت به آن ناودانیِ طویل و آن محاسبات و آن عینکیها و... فقط محبتِ کاسیوی ژاپن بود در روشِ مجعولِ گیل-هارد-بنک!!
ما کارگرانِ پروژهی گیل-هارد-بنک بودیم که متاسفانه به دلیلِ مخالفتهای علمیِ دراز و ریشو با چاق، این پروژه انجام نشد و مجبور شدیم برویم سراغِ کارهای خنکِ واقعا علمی! من در سیزده سالهگی در تاریکخانه، عکسِ استروبوسکپی میگرفتم که هنوز هم فکر میکنم در بنیادِ نخبهگان نتوانند چنین کاری انجام دهند... نمایشگاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزی که وزیرِ آموزش و پرورشِ چپگرای وقت به مدرسه آمد، از بچههای گروهِ کامپیوتر کسی نبود که عهدهدارِ توضیحات شود. بچهها روی پیشرفتهترین کامپیوترِ آن زمان که اسپکترومِ زد-هشتاد بود و کمودورِ شصت و چهار، برنامهای نوشته بودند که همان سرودِ مطولِ جمهوریِ اسلامی را نت میزد و قانونِ اساسی و پرچم را به فارسی-انگلیسی روی تلهویزیونِ رنگی که از خانه آورده بودیم، نشان میداد. برنامه را برای وزیرِ چپگرا اجرا کردم و منتظرِ تشویقاتِ حضرتش بودم که ناغافل برگشت و فرمود: "که چی؟!"
همانجا حسابِ کار دستمان آمد که دکانِ مدرسه تخته شده است و نمایشگاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گیل-هارد-بنک هم کار درست نمیشده... حسابِ کار، در آن سالِ میانیِ دههی شصت، همین بود که گفتم... اما، تقدیر با تدبیرِ این مسوولان رقم نخورد. باید وزیرِ دیگری پیدا شود، سالمتر و عاقلتر که خود، به دستِ خود وزارتخانهاش را به بادِ فنا داده باشد و اول کسی باشد -و البته آخر کسی- که در یک تصمیمِ عاقلانه و عاشقانه، برای نظام، جامهی وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... کسی باشد که روحانی باشد و منتسبِ به روشنفکرترین روحانی -شهید بهشتی- باشد و در اروپا دکترای روانشناسی گرفته باشد و ذوقش هم آموزشِ تیزهوش باشد و در کابینه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسهی فکسنیِ آموزشِ تیزهوشِ علامه حلی و بچهها و نمایشگاه چشمش را بگیرد...
این گونه شد که مردی آمد که نمایشگاه را ندید و گیل-هارد-بنک را ندید و روپوشهای سپید را ندید و عینکیترینها را ندید و در عوض انسان دید! و وقف نمود خود را، نه به بیع و نه به شرط. امروز ما نه دانشآموختهگانِ سمپاد که درآمدِ جاریِ آن موقوفهایم و مدیونِ آن وقف... وقفی که عمر بود و موقوفهای که نسل شد. و امروز همهی نگرانی آن است که اوقاف نیز در کنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنیاد نخبهگان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از این پارهخط به صرافتِ تملکِ تکهی دیگری از این گوشتِ قربانی بیافتد.
این گونه شد که مردی آمد به نامِ جوادِ اژهای که حجهالاسلام و المسلمین و دکتر چیزی به شانش نمیافزاید، سازمانِ استعدادهای درخشان را پایه گذاشت روی این دو مرکزِ آموزشِ تیزهوش، به سالِ 1366. سازمانی که هیچ نبود، نه میز بود و نه صندلی و نه پست و نه تشریفات... هیچ نبود الا یک وقف و یک موقوفه هر دو از جنسِ انسان...
نفوذِ جوادِ اژهای باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعهی آموزش و پرورش، زیرِ نظرِ نخستوزیری و بعدتر ریاستجمهوری ببالد و برکشد. مدارس توسعهی کیفی پیدا کنند و با ملاکها و مناطهای دقیقِ علمی گزینش انجام شود. گزینشی که هیچ بچهمسوولِ خنگ و خلی از سوراخش به اشتباه رد نشود و هیچ گربهرویی برای فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبیه نشود. و البته همین موضوع هم هماره باعثِ گرفتاریهای سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان یا سمپاد بود.
حالا دیگر به همان ترتیبِ سابق، زیرِ نظرِ همان معلمانِ عاشقپیشهی قدیمیِ کمشمار و فارغالتحصیلانِ تیزهوشی که قرار بود رجالِ دورهی ولیعهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ریشو، فرهنگی شکل میگرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترین تعدادِ المپیادیها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر ریاضی بودیم، که در سالِ آخرِ تحصیلمان، از شش نفر تیمِ جهانی المپیادِ ریاضی، پنج نفر همکلاس بودند و همان سال بهرنگ و پیمان اولین مدالهای طلای تاریخِ المپیادها را گرفتند. سالی بعد، مریمِ فرزانگانی اولین مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهانی و یکی دو سالِ بعد بچههای شهرستان هم که حالا قد کشیده بودند، به بچههای تهران اضافه شدند و مهدی، به عنوانِ اولین نسلِ فارغالتحصیلِ اصفهانی، اولین مدالِ طلای جهانیِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضی آبسالیها صد در صد و در بعضی خشکسالیها دستِ کم نود در صدِ مدالآورانِ جهانی از بچههای سمپاد بودند... و البته همین را آموزش و پرورشیها تاب نمیآوردند و برای همین چیزی تعبیه کردند به نامِ باشگاهِ دانشپژوهانِ جوان تا سمپادیهای سالِ آخری را بر بزنند میانِ آموزش و پرورشیها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بیرون بکشندشان، و کسی نفهمد شعبده با اهلِ راز کردن چه آخر و عاقبتی دارد... سمپاد هم به دلیل همین "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حرکت کند و هیچجا از دستآوردهاش صحبتی نباشد...
سازمان که در زمانِ ریاست جمهوری مقام معظم رهبری تاسیس شد، در زمانِ ریاستِ جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، با هوشمندی و عدمِ دخالتِ دکتر نجفی، بالید و رشد کرد. در زمانِ آقای خاتمی، و وزرای ناکارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقای احمدینژاد و وزرای! دولتِ نهم، تمام شد...
آرام آرام آموزش و پرورشیها با کم شدنِ نفوذِ رئیسِ سمپاد، سازمان را بیشتر زیرِ اخیه کشیدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ایرادات را به روزنامهها و سخنگاهها کشانده بودند که سمپادی بیدین است و سمپادی طراحی میشود برای فرارِ مغزها و سمپادی ضدانقلاب است و...
ما را میخواستند آموزش و پرورش و از نظام میپرسیدند! میگفتیم از خاطراتمان در طرحِ کادِ ابداعیِ پتوشوییِ امیرالمومنین(ع) که پتوهای معراج را بچههای دبیرستان میشستند و حالا هم خس خسِ سینهی مهندس مهدی از تبعاتِ همان شرابی است که شهید سهیل را به آسمان کشانده بود...
ما را میخواستند آموزش و پرورش و از دین میپرسیدند! میگفتیم مثلا در شبِ بیست و یکم هزار ظرفِ یکبار مصرف سحری داده میشود در مدرسهی هشتصد نفره، عددِ تدین چند ظرفِ یکبار مصرف است؟ برایشان از آشپزخانهی هیاتِ فارغالتحصیلان میگفتیم که آبکش دستِ کسی است که پذیرشِ برکلی دارد و کفگیر دستِ دیگری است که همانجا پشتِ مبایل، نفت سوآپ میکند و نثارریز عضوِ ارشد تیم ملی المپیاد فیزیک در سالهای دور است... چیزی که در اتاقِ فکر بنیاد فلان و سازمانِ بهمان هم پیدا نمیشود!از آن طرف سینهزنِ چنین هیاتی نیز یک رقمیِ کنکور بود و استادِ نمونه و دانشآموزِ برجسته...
میگفتیم مدرسه گزینشِ مذهبی ندارد اما فارغالتحصیلِ سمپاد متدینتر میشود در طولِ تحصیل، حال آن که در مدارسِ مذهبی اگر چه خروجیها نیز مذهبیند، اما مقایسهی ورودی و خروجی نشان میدهد که مدارس سمپاد موفقترند...
میگفتیم در مدارسِ سمپاد به دلیلِ تربیتِ فرهنگی و محیطِ آزاد، بچهها در دانشگاه و حتا در خارج از کشور، کمترین تغییر را دارند... همانند که هستند و بودشان با نمودشان تفاوتی ندارد. موشان را با نمرهی چهار نمیزنیم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهایی گیس بگذارند تا روی کمر! روبندهی زورکی به گردهی صورتشان نمیکشیم تا در دانشگاه روسری بگذارند مغزِ سر... میگفتیم مومنمان در خارج از کشور هم مومن است...
تا میگفتیم خارج از کشور، دوباره میخواستندمان و این بار مثلِ روزنامهها از فرارِ مغزها میپرسیدند! میگفتیم حالا که انسانِ آزادهی سمپادی را نمیبینید، دستِ کم به سنتِ الهی، از چارپایان بیاموزیم که خداوندِ عالم فرمود در رفتنشان برای شما زیبایی است و در بازگشتشان نیز! دستِ کم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادی به قاعدهی چوپانی که گوسفندش برای چرای علمی به مرتع میرود و باز میگردد، ذوق کنید! نه آیا که این جماعت برای فربهگیِ علمی مهاجرت کردند؟ و نه آیا که امروز بر میگردند؟ ای خوشا آنان که از لکم فیها جمال حین تریحون و حین تصرحون لذت میبرند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تیتر نمیشود؟ دیروزیانی که گرفتارِ حنجرهی داد زدن بودند همان امروزیانند کهِ پنجهی بیداد شدهاند... و اگر چه دادِ اولی از جنسِ باد بود، اما سربسته بگویم که بیدادِ بعدی به هیچ رو نسبتی با باد ندارد!
برایشان از خارجنشینانی میگفتیم که هر سال به ایران میآیند و در این پروژه و آن پروژه کمک میکنند... برایشان از سیدعلی میگفتیم که حالا هواپیمای شخصی دارد در ایالاتِ متحده و حاضر است در ایران با دوچرخه این طرف و آن طرف برود اما برای او شان قائل باشند و به او کار بدهند... برایشان از کیا میگفتیم که مهمترینِ کارِ علمی را دارد و مسوولِ پخشِ پول است برای گرنتهای دانشگاهیِ ینگه دنیا و عضوِ تخصصی هیاتِ منصفههای علمی است، اما برگشته است به ایران و نه در تهران، که در یک شهرستان به دانشجو درس میدهد... برایشان از بابک میگفتیم که در اخبارمان پزش را میدهیم و مبدعِ لنزِ هوشمند است و برجستهترین دانشمندِ زیرِ سی و پنج سالِ فرنگ... برایشان از عباس میگفتیم که صاحبِ پرشمارهگانترین نشریهی علمی-پزشکیِ کشور است. برایشان از میثم میگفتیم که نمازِ شبخوان است و در تلهویزیونمان نشانش میدهیم که حسگر روی زبانِ قطعِ نخاعی کار گذاشته است تا او بتواند آسانتر زندهگی کند و اختراعش در سطحی است که بوش مجبور میشود در جلسهی افطاریِ کاخِ سفید در میانِ ابنِ شیخکها از آن یاد کند... و البته اگر بیاید ایران، حراستِ دانشگاهِ سابقش از در راهش نمیدهد که کارت ندارد!!
برایشان میگفتیم که اگر به این قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در این مجموعه نگرانند، غمشان نباشد که همین گروهِ فارغالتحصیلِ خارج و داخل حاضرند -برابر با سند چشماندازِ اصل 44- کلِ مجموعه را به ثمنِ دولتپسند، از ایشان ابتیاع کنند که محصولِ این مجموعه قدرِ این مجموعه بیشتر میداند...
برایشان میگفتیم و فایده نمیکرد... چرا که استعدادهای درخشان را آنجور که دوست داشتند، نمیدیدند... رسانه هم به جای نوابغ به دنبالِ نوابیغی بود که قانونِ بقای ماده و انرژی را نقض کند و در نمایشگاهِ اختراعاتِ روستای هچلتپهی اروپا کفگیرِ برقی ساخته باشد و طرحِ موشکِ بدونِ سوختِ با سرنشین روی کاغذ کشیده باشد و...
حالا چندین و چند هزار فارغالتحصیل داریم که ادبیشان میشود مشهورترینِ جوانِ نسخهشناسِ ایرانی که پنداری بازماندهی علمای جامع است و از مهندسی و آنالیزِ اعداد میداند تا هیاتِ قدیم و فقهِ جدید... علمیشان سه آرشند که میشوند مهمترین گروهِ آماتوریِ عصبشناسِ جهان و صاحبِ مقالهی واقعی در نیچر... و از علم و ادب مهمتر، فرهنگ است... فرهنگی عمیقا اسلامی و عمیقا معاصر... چیزی که با آموزشِ خلاق و پرورشِ غیراجباری، به دستِ نسل-نسلِ فارغالتحصیل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنین میوههایی را نظامِ مدیریتیِ تنبلپرورِ کودنگمار، قدر نمیداند و از همین روست که از نسلِ اول و دومِ فارغالتحصیلان کم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگردانی است که آخرینشان جوانترین عضوِ گروهِ تحقیقاتیِ سلولهای شوآنِ ضایعاتِ نخاعی است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ینگهدنیا، در یک اتاقِ محقر کارِ تحقیقاتی میکرد... ریشو، صاحبِ چندین و چند اختراع است و در دورهای بزرگترین قطعهسازِ صنعتِ خودرو که در رقابت با یک شرکتِ خارجیِ مارکِ داخل و هوادارانِ سهلتیش طعمِ تلخ زندانِ چک را کشید و بعدتر هم طعمِ شیرینترِ بیماریِ صعبالعلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامی است... و چاق، بعد از سی و پنج سال، اولین اخراجیِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دکتر اژهای است...
نه المپیادی، نه پرخوان، نه ادیب، نه هوشمند، نه خلاق که آزادهگی صفتی است که سمپادی را متمایز میکند با دیگران... آخرینِ ایشان نیز همان جوانمردِ مودبی است که طلای ریاضیِ کشوری است و در حضورِ رهبر به پا میخیزد و آزادانه نظر میدهد و هوشمندانه نقد میکند...
نه... آخرین ایشان، جوانمردی دیگر است که به اعتمادِ رهبر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشکی و تعظیمِ به پرچم ایستاد و رسید بدانجا که جوانمرد میرسد...
و حالا در انتهای این پارهخط که همان تای تمت باشد نه برای پارهخط که برای سمپاد، باید فصلی در فضایح بنویسم... از سمپادی بنویسم که یک بهایی آن را در دو سال ساخت و یک نوحجتیه، کم از یک سال آن را ویران کرد... کسی که افتخارش تغییرِ نامِ سمپاد به شاد! بود که سازمانِ ملیِ پرورشِ استعدادهای درخشان را وافیِ به مقصود نمیدانست آنقدر که شکوفایِ استعدادهای درخشان بودن را... و خوب میدانست در مملکتی که تغییرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالی به علوم تحقیقات و فنآوری میتواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغییرِ نام و نه تغییرِ فعل تا چه اندازه مهم است...
باید از سمپادی بنویسم که روزگاری برای وزیر قد خم نمیکرد و حالا مجبور است برای رئیسِ منطقهی آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربی العظیم دولا شود!
باید از سمپادی بنویسم که رجالِ ولیعهد حفظش کردند تا دانشآموختهگانش رجالِ انقلابِ اسلامی باشند، اما حتا نتوانستند یک مدیر برای مجموعهی خودشان به نظام معرفی کنند که نظامِ مدیریت گرفتارِ شبکههای انسانی مدارسِ غیرخلاقِ مذهبی بود... و جماعتِ نودولت این مجموعه را نه خود خورد و نه کس داد... گنده کرد و به...
باید از سمپادی بنویسم که گزینشش بر مبنای علمی تا جایی بود که خطِ هوشِ سرآمدان در منحنیِ توزیعِ نرمال مشخص میکرد و بعد بیست سال رسیده بود به چهار مرکز در شهرِ تهران، که تازه همواره از فقدانِ امکانات و کمبود معلمِ چیرهدست مینالیدند و حالا در مدتی کم از چند ماه یکهو تبدیل میشوند به چهارده مرکزِ طلایهداران زیرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... که حالا که خطِ فقر سرِ کاری است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
باید از سمپادی بنویسم که بهترین مرزدارانِ ایران در آن پرورش مییافتند و امروز در ادامهی کشفیاتِ جدیدِ نوحجتیهها در جلساتِ خصوصیِ قطبالاقطاب گویا گفتهاند که اصلا همینگونه جداسازیها از موانعِ ظهور است! و بعضی اذنابِ ایشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبی از دانشآموختهگانِ سمپاد، اصولا باهوشتر بودنِ نوزادان را موضوعی خلافِ عدلِ الاهی میدانستهاند!
باید از سمپادی بنویسم که موسسش در انتخابی طبیعی، در بازدیدِ نمایشگاه، سمپاد را برمیگزید، و از آنطرف تیزهوشانِِ آن زمان نیز در انتخابی طبیعی، میپذیرفت که برود زیرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالی که شاید بیش از صد نفر از دانشآموختهگانِ سمپاد تمامِ شایستهگیهای لازم برای مدیریتِ این مجموعه را دارند، کسی به سمپاد میآید که حتا تا به حال پایش به مدارسِ تیزهوش نرسیده است و در طولِ این بیست سال از وی حتا برای یک سخنرانی در نشستهای علمیِ دههی فجر نیز دعوت نکردهاند و حتا فرزندِ همسایهاش نیز در این مجموعه نبوده است...
باید از سمپادی بنویسم که دیگر نیست...
از بهایی گفتم که از اشقیا بود و از اژهای گفتم که از اولیا بود... اما تعزیهخوانِ قدیمی نیک میداند که مجلسِ تعزیه شریفتر از آن است که نامِ اشقیای پایین دست در آن مذکور افتد... پس بگذار که در این پارهخط حتا نام نبرم از مدیر و دار و دستهی منسوب و منصوبِ دولتِ نهم که بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و کم از فاصلهی یک عاشورا تا عاشورا گم گور شدند...

